اسمان ابی رنگ

عناوین مطالب وبلاگ
- که روزشان را هم مثل بقیه ی روزها سپری شده بود...رفتم توی رختخوابم که بخوابم ولی چون همه چیز مل سابق
- یک دروغگوی مادرزادم.دیوار اتاق روبرو یک پوستر دارد از مرد جوانی...از آنهایی که من خوشم نمی آید.باید
- سرم سوز دارد.این آهنگ،آهنگی که گذاشته مغزم را می خراشد کاش حداقل مجلسی بود یا من نبودم...یکی با چادر
- نمیرند.بعضی می توانند زمین را دوست داشته باشند.جبرش و های و هویش را.بوسه های زمینی و طعم ساعت ها ایس
- شعر سر اومد زمستون تاخت بزنند.پدربزرگ دیگرم در یک صبح دلپذیر بهاری در رختخوابش دراز کشید و با همه خد
- ،یکهو ناپدید شد. توی حمام تعادلش را از دست داد و سرش به توالت فرنگی خورد.وقتی این خبر را شنیدم داشت
- خواستنش مثل آن شب که به من زل زده بود.و آن چیز دیگر از خود اختیاری ندارد.خلاصه که با هم حسابی گرم گر
- اما دوست دارد صدایش کنم امید من! و من هم کم کم به دهنم چسبیده.جز اینها اینکه او اصلا نمره ی درست و ح
- هنوز خودش هیچ درکی از آن ندارد را یا ساعتها نشستن و حل کردن قیاس های استنتاجی را ! یا اینکه وقت بگذا
- "موجود سمجی است.صورت کشیده ای دارد و بینی اش هم کج است،بر عکس من خیلی ریز و خجالتی می خندد.و بعضی وق
- می توانستم بکنم؟ گفتم من زاینده رود را توی شب دوست دارم. یک جوری سمبل آشتی است.ــ نمی دانم این چی بو
- .به هر حال اولین سفرشان با من بود و من توی آن جمع غریبه بودم.و اگر این اتفاق نمی افتاد من او را نمی
- پاشو پامیشم، آسیاب بچرخ میچرخم، آسیاب پاشو،پا نمیشم؛ جوون ننه جون، پا نمیشم؛… جوونه قفل چمدون،پامیشم
- ام به در دانشگاه باز شد و یکراست رفتم سایت...سرعت اینترنت افتضاحه و هیچ کاری نمی شه کرد ...جز کرم ری
- طرفهای خیابان زرتشت...شاید به خاطر یک مصاحبه ی کاری لعنتی...با خودم قدم زدم...در راه برگشت،دلم داشتن
- طرفهای خیابان زرتشت...شاید به خاطر یک مصاحبه ی کاری لعنتی...با خودم قدم زدم...در راه برگشت،دلم داشتن
- نفر را گیر بیاورم نویسنده ام را باهاش قسمت کنم.تمام شب به نویسنده ام فک کردم و وقتی صبح شد ، بلند شد
- و گوش دادم...اصلا چه قدر بهتر بود گوش دادن...بعضی وقتها فقط دلم می خواست یک گوش بزرگ بودم که یک نفر
- ودم.کلاس نداشتم و به سرم زده بود پس از مدتها بروم و توی دانشکده پلاس باشم.همین جور بچرخم تا ساعت ۳ ب
- ..همیشه قدیمی بودم....و تشنه ی گذشته هایی که حتی مطمعن نیستم تو اون لحظه اش هم خوب بوده ام یه نه....
- ی از وقت شده بود که دلم نمی خواست برسد سر وقت دیگر....از صبح بوی رفتن میداد....از دست تلاش تنبلی هم
- است. با توجه به سختی ها و پیچیدگی های موجود در هر تعریف و هرمفهموم کلی از قبیل چیستی خیر،زیبایی ، ع
- عت زیاد نشسته باشند روی شانه های کوچک من. بدنم را بهم می فشارند. خم می شوم و توی خودم فرو می روم. مر
- زنبور. آن وقت ها، هنوز زبانشان را یاد نگرفته بودم. البته این عقیده ی من است. خودشان می گویند هنوز
- فرشته ی بازیگوش که خودشان را عالم دهر می دانند و به هر سمتی که دلشان بخواهد راهیم می کنند. بعضی وقت
- د، مثل همیشه با لبخندی پرشور به آغوشش می کشم و به من می گوید: عجیب شده ای! اردیبهشت که می شود دیوان
- اشتراک گذاشته بود که در آن 27 کاری را که هر کس باید قبل از ازدواج انجام بدهد را آورده بود. (حالا ای
- شبهای غمگینی که توی راهرو خوابگاه با هم غذا می خوردیم و داشتیم توی دل خودمان می پوسیدیم هم حتی! شای
- من است، حدود 10 سالی می شود که می شناسمش. پریشانی ها، غم ها و لحظات شیرینش، کتاب های مورد علاقه اش،
- دازه فراغ بال و شاد به نظر می رسند می توانند تولید ماجرا کنند... آدم توقع ماجرا را از جاهای پرجنب و
- که دوستای من آدمایی ان که دوستای زیادی دارن و خیلی راحت می تونن با این قضیه که یکی از دوستاشون ناپد
- هایی که از غول های سینما دیده ام در هر سبکی که بوده در ذیل این خط آمده و به عنوان" کلاسیک" نام گذاری
- ه ی فانتزی که برپایه ی پرسش ها و گفتگوها و تک گویی هاییست پیرامون معنای زندگی، مرگ و رویاها...اتفاق
- مناسب ترین هتل و بعد هم بار و بنه مان را بستیم و به جزیره رفتیم. شب دوم بود فکر کنم که با سین مشغول
- انتظار کشیدم. در دلم یک خستگیست انگار عمری منتظر بوده ام. زیر شاخه های سرد راه رفته ام. خودم رو به
- میدهد حالم را به هم میزند اما با این حال به‌او غبطه میخورم برای اینکه اینقدر تکلیفش با خودش مشخص است
- با آنها دبیرستان را گذرانده بودیم که هر کدام چطور مشغول کاری هستند که اثرش را میبینند. مددکار و روان
- ع چندان اذیت هم نمیشم. در واقع اصلا اذیت نمیشم. یکی از اونایی که چند صباحی با یک نفر دیگه یا یک گروه
- فر گارنر و مارک رافائل تو پارک اتفاقی همدیگر رو می بوسن ــ تماشای قیافه ی آنتونی کویین تو "گوژپشت نت
- حیاط بپیچد چیزی نبود که من را به تعجب وا دارد. بزرگ شدن در دنیای آنها مردانه و زنانه نداشت. مادربزرگ
- برایشان فراهم می‌کند یا می‌فرستد. از این نمونه‌ها فت و فراوان است. پیرزنی که ازدواج نکرده و تا چند
- افزایلذت های والای وجود و در راستای خودشناسی هم باشد. قرار است سر دختران گرم شود تا بتوانند از این
- ان خودم غرق بودم با خودم گفتم که چقدر این تفاوت را دوست دارم. اینکه تا این اندازه دنیاهای متفاوتی دا
- ن به حالم می‌سوزد و به من می گویند ما می توانیم کار - داروي گياهي طبيعي براي افزايش سايز و حجم اندام
- تی بزرگی بود. من تا به حال سوار هیچ کشتی ای نشده بودم. اول رفتیم توی کابین و توی صندلی‌هامان نشستیم.
-
- رام کتاب می‌خونه، وسط کتاب قلب جوهری هستیم. دندون خاکی و زبون نقره‌ای یک داستان در مورد مافیای کتاب
- رانم. به آدم‌هایی فکر می‌کنم که روزی به خاطر آرمان یا عقیده ‌‌‌‌‌شون افتادن زندان. به اون اسیر ها و
- هونه گیری ‌‌‌‌‌هاش توی خونه فکر می‌کنم اینجور که مثل بچه‌ها می‌ره تو خودش. بعد میگه میشه اینجا باشی
- ر. من تو فکر این لرزش مداومم. تو فکر سین هستم که تهران تو اتاق مون خوابیده، که سر شب تمام کمدها و لب
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 صفحه بعد